دری به تخته خورده بود و پذیرفته بودند که ما راهی سفر شویم. عوض آن مرداد تموز 93 که  سه شب را  پشت در سفارت ایتالیا صبح کردم و ویزا بهم ندادند. حالا قرار بود به شرق در بروم، ما هم نا پرهیزی نکردیم  به جای گفتیم حالا که شما لطف میکنید و ما را  می فرستید سفر خب خیر امواتتان به جای  یک شهر و یک شرکت بگذارید بقیه شرکت ها را هم ببینیم. چند جا برویم. اول گفتند رودل نکنی پسر جان . بعد یک هفته گفتند خب بده ببینیم کجا را  میگویی. من هم  لیست بلند بالای هفت ،هشت شرکت و کارخانه چینی را  فرستادم که باهاشان همکاری داریم  یکی اشرق یکی مشرق ، چین هم هم اقیانوس بی انتها. مدیر بازرگانی خارجی در آمد که خب اینطور که  میگویی سه چهار هفته ای باید بمانید. بگذارید یک بررسی کنیم  مسیر و رفت و آمدتان را حساب کنیم  بهتان خبر میدهیم. منطقی میگفت چین  وسیع است و سفر درش باید حساب شده با برنامه باشد. انصافا همین کار را هم کرد ازش به خاطر همین جدیدت و بزن و بهادر بودنش خوشم می آید مذکر نیست اما از هرچه مرد است مرد تر است. حاصل کار شد دو بلیت و دو ویزا و یک برنامه دو صفحه ای فشرده و یازده روز چین با اعمال شاقه.

علی آقا رفیق دیرین و رئیس فعلی خطوط مونتاز ده سالی ازم بزرگتر است و زن و بچه دار . اما خوش سفر است و زبر و زرنگ.  برنامه را گرفتیم کمی بابت کم بودن تنخواه  غر غر کردیم و کمی مدیر کارخانه را سُلفیدیم و دست آخر روز اخر از همین کارخانه که ده دقیقه بیشتر تا فرودگاه امام راه ندارد راهی سفر شدیم.

ImamToPudong

سه شنبه ساعت 20:30 پرواز ماهان با ایرباس A340-seri400  هواپیمای غول تَشنی است اما 9 ساعت پرواز با این آهن پاره تنوع میخواهد ،سرگرمی نیاز دارد. خاصه اینکه شب هم بخواهی پرواز کنی. اما هواپیماهای ایرانی  هیچ آپشن ندارد. آپشن اضافی اش همان یک لیوان نوشابه اضافه وقت  شام است. بقیه تجهیزات و لوازم الکترونیکی و سرگرمی اش یا خراب است یا اجازه استفاده نمیدهند. 

یک ساعتی که از پرواز گذشت چرتمان گرفته بود که یکهو دیدم یک عده از ته هواپیما  شالاپ شالاپ کنان دارند می دوند. هول ورمان داشت فکر کردیم  کسی را مار گزیده یا  دم هواپیما اتش گرفته اینطور میدوند نگو که  بخش بیزنس چند صندلی خالی دارد و ماهماندارها در این موقع از پرواز که آبها از اسیاب افتاده اجازه میدهند از بخش اکونومیک هواچیما  مسافرها  جابه جا شوند بیاییند بخش بیزنس یا تجاری که کمی  صندلی های راحت تر و زیر پایی دارد بنشینند.

برای چینی های همسفر هم انگار قضیه کاملا معمول و عادی شده بود اما  چند خارجی دیگر واقعا  وحشت کرده بودند. 

شام نیمه گرم و یک چشم بند پارچه ای حاکی از این بود که مهماندارها علاقه وافری دارند مارا در صندلی های  سیخونکی و سفتخواب کنند. چراغ های هواپیما خاموش شد و مانیتور هایی که نقشه پرواز را نشان میداد فقط یک صفحه سبز پر رنگ روی اعصاب بودند. خدا میداند که چندبار بیدار شدم و دوباره خوابم برد پقدر کلنجار رفتم که خوب بخوابم. اما  شش صبح به وقت تهران  پریدم هرچه کردم خوابم نبرد. مهماندارها که تا انموقع  غیب شده بودند دوباره یکی یکی سرو کله شان پیدا شده بود و داشتند توی لیوان های  پلاستیکی دسته دار چای میریختند.

صبحانه خوردیم. مرز مغولستان را رد کرده بودیم و وارد خاک چین شده بودیم. شهر شانگهای شرق چین است و رسیدن به ان دست کم سه ساعت دیگر ماندن در هواپیما را می طلبید.

پاهام اماس کرده بود و کفش انشگت کوچکم را  میزد. باسنم له شده و درد میکرد. بلند شدم کمی  سر پا بایستم مهماندارها  چپ و راست میگفتند بنشینید. توجه نمیکردم واقعا بدن درد گرفته بودم. علی هم کلافه بود. سرگرمی مان شده بود ببینیم ابرهای کدام منطقه قشنگ تر است عکس بیاندازیم یا  نقشه سفر را  نگاه بیاندازیم ببینیم چه کارهایی باید امروز کنیم.

ساعت 9 صبح به وقت  محلی چین وارد فرودگاه پودونگ شانگهای شدیم. از کابین هوای بیرون را  42 درجه سانتیگراد و رطوبت را  70% اعلام کرد. حدس میزدم چیزی شبیه  انزلی در روزهای مرداد باشد اما وقتی  دربها باز شد و بوی نم و هجوم رطوبت  عینکمان را  مزین به شبتنم کرد عمق فاجعه را  فهمیدیم.  پودونگ درست  کنار دریای کره است و موقع فرود آمدن هواپیما  یک سمت  تا افق دریا بود و دریا. با علی  پیاده شدیم. توی راه گیت دنبال سیم کارتی میگشتیم که از بچه هایی که سال گذشته امده بودند گرفته بودم. کوله و چمدان را  بسته به نوع بار تقسیم کرده بودم. وسایل  ضرور مه در کوله پشتی بود. انهم  جیب جولویی و در دسترس برای  بلیت،پاسپورت، کارت های  نمایندگانی که قرار بود ببینیمشان و گوشی موبایل. جیب دوم که کمی بزرگتر بود پول های نقد ، البته فقط یوآن (دلار ها  دو بخش شده بود یک بخش در چمدان و بخش در کیف پول بود)، نقشه چین و شانگهای و اطلاعات فرودگاه ، جیب بعدی(جیب اصلی) شارژ لپ تاپ و موبایل و کابل و فلش و جییب آخر خود لپ تاپ و  چند وسیله ضروری.


بعد از چند صد متر چیاده روی و راه روهای  میله کش شده و پیچ در پیچ توی صف مصاحبه  حین ورود ایستادیم. برگه های  زرد که حین ورود و خروج باید پر میکردیم برداشتیم و هما سرپا همزان که توی صف بودیم پر کردیم. چند خبود که می چرسید برای چه آمده ایم و کی برمیگردیم و کجاها میخواهیم برویم.

بازرسی های انفرادی بود و افسران  اتوکشیده ریزه میزه چینی که  کمربندو فانوسقه را چند دور دور کرم پیچیده بودند سوال میکردند.

بعد با دوتا دوربین عکس ازت میانداختند و راهی ات میکردند. من از گیت رد شدم که دیدم افسر علی را راه نداد . همان پشت  بال بال زدم تا اینکه دیدم نمیشود. جلو رفتم  یک افسر دیگر که مراقب اوضاع بود جلو آمد که  بگوید حق نداری از پشت  به کابین افسران نزدیک شوی اشاره کردم همراه من است و بعد قبول کردند. جلورفتم  گفتم ما با همیم. افسر گفت  کجا میخواهید برویم. اسم شهرها و  شرکتهایی که قرار بود بازدید کنیم را گفتم. گفت  پس چرا این دوستت  اینطوری میگوید. یک مقدار  دست و پا شکسته گفته بود و مشکل ساز شده بود.

خلاصه ولمان کرد که برویم  سراغ کارمان جلوتر باید چمدانها را  تحویل میگرفتیم و از فرودگاه میزدیم بیرون.


پایان بخش اول